تبليغاتX
labkhandesoorati

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:19  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:59  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:56  توسط آیدا | 

نیازهای احساسی زنها و مردها تفاوتهای اساسی با یکدیگر دارد.در چالشهای روحی زنها به اشتراک و مردها به انزوا نیاز دارند که در نتیجه این اختلاف نیازهای احساسی زن و مرد بدجوری برای هم شاخ و شونه میکشند….جالبه که میدونیم هر 2 طرف با نهایت صداقت به پیش می آیند تا خود را برای دیگری 6 تیکه کنند ولی نتیجه کاملاً عکس شده و باعث تحریک همدیگر میشوند.خودشون هم کف میکنند که د بیا...یعنی چی؟؟؟!!!مثلاً زن فکر میکند با سؤالات پی درپی و ابراز دلواپسی به نظر مرد یک زن مهربان جلوه میکند در حالیکه مرد یواشکی فکر میکند که تحت سلطه قرار گرفته و یکهو تحریک میشود که خود را آزاد کند!!!پس اعلام میکند که:.. میزاری یه 2 دقیقه نفس راحت بکشیم یا نه؟…زن هم گیج و منگ میشود و اصل قضیه را زیر سؤال میبرن…یعنی علاقه…زن مرد رو با خودش میسنجه و میگه: اگه منو دوست داشت میفهمید که چقدر به فکرشم…واقعیت اینه که این رفتاریست که زنها دوست دارند با آنها بشود و کلی هم باهاش حال میکنند ولی مرد اگر در شرایط نامناسب مثل خستگی باشد این رفتار حکم دریل را برایش دارد!!!

مردها هم بدتر از زنها…وقتی میبینند که زن ناراحت است وی را با حالات خود میسنجند و بهترین دارو را برایش تجویز میکنند…تنهایی!!!…او خیلی رومانتیک زن را به حال خود رها میکند تا برای خودش بال بال بزند و با خودش کنار بیاید.بعضی از مردها هم در این مواقع میشن آخر درک کردن و به زن میگن:…نگران نباش..چیز مهمی نیست!!!
در این لحظات زنها اگر قدرت داشتند مردها را خفه می کردند!!!…آخه آدم حسابی…این چه وضعه ادراکه؟.چرا نمی خواین این تفاوتها رو درک کنید؟؟….بابا، به پیر ، به پیغمبر ، نیازهای احساسی و ادراکی شما با هم فرق داره….تو رو خدا اونها رو یاد بگیرین و درست عکس العمل نشون بدین…برای احساس خوشبختی لازم نیست روزی 20 بار چشماتونو خمار کنین ، لباتونو غنچه کنین ، بگین I LOVE YOU....زهرمار….کوفت….

آقایون بدونن
1- باید به زن نشون بدید که بهش توجه ویژه دارین تا او حس کنه که دوستش دارید.
2- باید با حوصله به حرفاش گوش بدید تا احساس کنه که درکش میکنین.
3- باید یه حقوقش احترام بذارین تا بدونه به شخصیتش علاقمندید.
4- باید باهاش صمیمی باشین تا احساس خوشنودی کنه.
5- باید بهش اجازه بروز و ارائه بدید تا احساس اعتبار کنه.
خانومها توجه داشته باشین….
1- باید رفتار شما با مرد توام با پذیرش باشه تا حس کنه که بهش اعتماد دارین.
2- نباید سعی در تغییر اون داشته باشین تا احساس اطمینان کنه و خودش تغییر بوجود بیاره.
3- باید ازش قدردانی کنین تا انگیزه پیدا کنه.
4- باید نشون بدین که به تواناییهاش اعتقاد دارین.
5- بهش نشون بدید که بهترین انتخاب شما اون بوده….

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:12  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:34  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:27  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط آیدا | 

قبل از شروع جنگ جهانی دوم در اسپانیا زمانی که اگزوپری (خالق کتاب شازده کوچولو) با دیکتاتوری

 فرانکو می جنگید اسیر شد و او را به زندان انداختند او که از روی رفتار خشونت آمیز نگهبان ها  حدس زده

 بود که روز بعد اعدامش خواهند کرددر کتاب خاطراتش به نام "لبخند" می نویسد:مطمئن بودم که مرا اعدام

 خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم .جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست

 آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودنددر رفته باشد یکی پیدا کردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم

 گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم.او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست

 مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم:"هی رفیق کبریت داری؟" به من نگاه کرد شانه هایش را بالا 

انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

 لبخند زدم نمی دانم چرا؟شاید از شدت اضطراب شاید بخاطر اینکه خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم

 لبخند نزنم .در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله ی بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ

وجه چنین چیزی را نمی خواهد...ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم

 لبخند شکفت.سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند

 زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و

 هوای دیگری پیدا کرده بود . پرسید:"بچه داری؟" با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس

 اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:"آره ایناهاش" او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و 

درباره ی نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد.گفتم

 که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او

 هم پر از شک شدند. ناگهان بی آنکه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به

 بیرون زندان و جاده ی پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم

 گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند...     

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:41  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:51  توسط آیدا | 

اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباه دیگریست!

بهترین زمان برای کنترل احساس لحظه ی شروع آن است.

اگر می خواهی برای حال و آینده مفید باشی از گذشته درس بگیر.

بشر وقتی از امید و رویا دور بماند مرده ای بیش نیست.

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.

 تواضع بی جا آخرین حد تکبر است.

نه طوطی باش که گفته ی دیگران را تکرار کنی نه بلبل باش که گفته ی خود را هدر دهی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط آیدا | 

 خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم.

هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست.

بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست.

خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد.

خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی؟

اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:33  توسط آیدا | 
 sharj irancell midam web sex migiram
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:4  توسط آیدا | 

اینجا دلستان کوچیکه منه

پناهگاهه اضطراب ها و تپش ها...

اینجا آخر خط ممتده و جاده تموم می شه

جاده ی تنهایی ها!

این جا منه بارون زده

بارونه وحشی اما گرمه افکار

پرسه های صورتی مو واسه تو می نویسم

واسه تویی که نمی شناسمت....

"نظر یادت نره"

آیدا

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:37  توسط آیدا | 

دلم می خواد حرف بزنم

 اگه مزاحمم باید تحمل کنی

مگه تو چقدر کار و مشکل داری

که نمی تونی نیم ساعت با من باشی؟!

یک روزت ۲۴ ساعته فقط ۳۰ دقیقش مال من!

انقدر بخیل نباش

 منم دل دارم

از حرفام ناراحت نشی نمی دونم چمه!

تقصیره تو نیست تو بیشتر از همیشه خوبی

بهت حسودیم میشه که انقدر صبوری

اما من و بی قراری هام ۱۸ ساله با هم می جنگیم

از وقتی تو اومدی تو قلمرو احساسیم که دیگه بدتر!

اذیتم نکن

من حساس و شکننده ام

اگه واقعا می خوای بمون.

هیچ چیزی اجباریش دوام نداره

با تو بودن اما بدون "تضمین روانی"از بی تو بودن سخت تره.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:16  توسط آیدا | 

موقع رفته و چشات بهونه گیر شده

می خواد بباره اما انگار دیگه خیلی دیر شده

موقع رفتن من گریه نکن

اشکاتو دوس دارم ولی نمی تونم تاب بیارم

وقتی دستامون از هم جدا می شه گریه کنی

یادم میاد دوست دارم

گریه نکن تا بتونم رنگ چشاتو ببینم

گریه کنی چهره ی غم گرفتمو توی چشمات می بینم

گریه نکن می خوام بازم زندگی کنم

گریه نکن می خوام واسه چشات یه عمر بندگی کنم

گریه نکن گریه کنی غرق می شم توی اشکات

به خدا هر قطرش سیله وقتی می چکه از چشمات

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:56  توسط آیدا | 

'''''' 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط آیدا | 

این بار تو بمان در این حقیقت

بگذار دل بماند تندیس

فصل شعر است

غم را ننویس

باران می بارد

و باز چشمانم خیس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:11  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:5  توسط آیدا | 

امشب پر از پرتو های درخشا نی ام که در شب دلم پر می کشند

و پر از بغض های بی صدا

بغض هایی که سکوت را در آغوش خویش جای داده اند

و پرم از آرزو هایی بی رنگ

و دلی فارغ

و دیدگانی منتظر

و لبریزم از عطش عشق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 19:40  توسط آیدا | 

امروز وقتی کیف همکلاسیم از روی نیمکت افتاد

یک رژ لب قل خورد و آمد زیر پای من!

امروز همکلاسیم سر کلاس فیزیک بلوتوث بازی می کرد

و سر کلاس ادبیات فیزیک می خواند!

امروز انگار همکلاسیم می خواست برود میهمانی

آخر شلوار لی پوشیده بود!

امروز همکلاسیم دنبال مو چین می گشت!

امروز همکلاسیم یک جعبه ی بزرگ با خودش آورده بود

می گفت ولنتاین نزدیک است!

امروز نمی دانم چرا در مدرسه غوغا بود...حرف از خطر و ۶ ماه زندان و چاقوی ضامن دار....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:29  توسط آیدا |